وحدت تفاوت

هر چه هست، تفاوت است. اما نمی‌دانم چرا باز معجون خوش‌طعمی است؛ دنیا: معجونی از تفاوت‌ها.

وحدت تفاوت

هر چه هست، تفاوت است. اما نمی‌دانم چرا باز معجون خوش‌طعمی است؛ دنیا: معجونی از تفاوت‌ها.

وحدت تفاوت

بسم الله...
.
خاص‌ترین مخاطب این وبلاگ خودم هستم.
نوشتن این نوشته‌ها برای التزام به آن چیزی است که آموخته‌ام؛ برای تبدیل آن به باور.
نظراتتان برای باور کردن آموخته‌هایم راه‌گشاست.
بعضی حرف‌ها در بعضی قالب‌ها بیشتر می‌گنجد البته با نگاهی نقادانه و تأکید بر هندسه نگارش...
.
حاتم ابتسام

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

کوتاه کوتاه


مذاکره در حقیقت فرایند پیچیده‌ای نیست و نباید هم باشد! یک گفتگوی دوطرفه با توقع منفعت هر دو طرف. کمی سخت به نظر می‌رسد؛ اما شدنی است. مذاکره‌ای که طولانی‌شدن آن به ضرر دو طرف تمام می‌شود. مثلا ازدواج نتیجه‌ی یک مذاکره سودمند است. بحث بر سر مهریه تا زمان عروسی هم مواد این مذاکره‌اند...

*****

اما در واقعیت ماجرا کمی فرق کرده است. مذاکره واقعا چیز پیچیده‌ای‌ست. یک گفتگوی دو طرفه که یک طرف آن فریب و طرف دیگر تمایل است.

یک طرف تمایل به داشتن چیزی که بعید و دشوار است. یک طرف رفتار فریب‌کارانه و امیدوارکننده برای تمام‌نشدن مذاکره و طولانی‌شدنش...

منفعت در این مذاکرات پیچیده‌تر از همه چیز است. منفعتی که اگر درست معنی شود هیچ‌کس فریب تمایلاتش را نمی‌خورد!

*****

پیچیدگیِ معنا چیز بدی است...



مطلب مرتبط:

دیالکتیک انقلابی


۴ دیدگاه ۲۳ آذر ۹۲ ، ۱۰:۴۲
حاتم ابتسام

داستان کوتاه کوتاه


پسربچه کنار خیابان ایستاده بود و با اضطراب به وسط خیابان خیره مانده بود.

«پسرم دست‌تو بده، ردت کنم.» صدای مرد بلندقامتی بود که پشت سر پسر ایستاده بود و دستش را به سمت پسر دراز کرد. مرد به خیال اینکه پسر نشنیده حرفش را تکرار کرد. ««پسرم دستتو بده من، از خیابون ردت کنم...»

پسربچه برگشت و به چهره‌ی مرد نگاه کرد. مرد ترس را در چهره پسربچه خواند. «مگه نمیخوای از خیابون رد شی!؟»  

«نه آقا!» صدای پسربچه می‌لرزید. با دست به کف خیابان اشاره کرد. مرد هرچه تیز نگاه کرد، متوجه چیزی نشد. «یه گربه اونجا رفت زیر ماشین!»

مرد جا خورد. «چی شد!؟»

«یه گربه داشت می‌‌رفت اون‌ور که یه دفه رفت زیر لاستیک یه ماشین؛ ماشین هم وانستاد، چند تا ماشین دیگه هم رد شدن؛ دیگه گربه معلوم نیست.»

مرد از اینکه پسربچه چنین صحنه‌ای را دیده حالش بد شد. بی اختیار صدایش را برای پسربچه بلند کرد. «خب تو چرا اینجا وایسادی!؟ برو خونتون...»

پسربچه که انگار چشمانش به جای له‌شدگی گربه خشک شده بود، خیلی خشک گفت «اون گربه می‌خواست بره خونشون!»

مرد نمی‌دانست چه بگوید؛ از طرفی دلیلی برای ایستادن کنار پسربچه نداشت! «پسرم خونتون کجاست؟ مامانت می‌دونه اینجایی؟»

«خونمون نزدیکه... خونه این گربه هم نزدیک خونمونه...» پسربچه مکثی کرد. «یعنی اگه منو هم زیر کنن، این شکلی می‌شم؟» مرد نمی‌دانست دلش برای گربه بسوزد یا حال پسربچه... هیچ‌کاری از دستش بر نمی‌آمد. آرام خم شد و با صدای پدرانه‌ای در گوش پسر خواند. «پسرم بعضی وقتا هیچ‌کاری از دست ما برنمیاد... حالا برو خونه تا مامانت نگرانت نشده...»




داستانی دیگر:

بزرگ‌وار

۵ دیدگاه ۱۸ آذر ۹۲ ، ۰۳:۵۱
حاتم ابتسام