وحدت تفاوت

هر چه هست، تفاوت است. اما نمی‌دانم چرا باز معجون خوش‌طعمی است؛ دنیا: معجونی از تفاوت‌ها.

وحدت تفاوت

هر چه هست، تفاوت است. اما نمی‌دانم چرا باز معجون خوش‌طعمی است؛ دنیا: معجونی از تفاوت‌ها.

وحدت تفاوت

بسم الله...
.
خاص‌ترین مخاطب این وبلاگ خودم هستم.
نوشتن این نوشته‌ها برای التزام به آن چیزی است که آموخته‌ام؛ برای تبدیل آن به باور.
نظراتتان برای باور کردن آموخته‌هایم راه‌گشاست.
بعضی حرف‌ها در بعضی قالب‌ها بیشتر می‌گنجد البته با نگاهی نقادانه و تأکید بر هندسه نگارش...
.
حاتم ابتسام

۴۹ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

یادداشت


بازی برد و‌ باخت دارد. بازی که در آن کسی چیزی را نَبرد و یا چیزی نبازد، بازی نیست. ارزش یک بازی به تلاش برای پیروز‌شدن و فرار از باختن است. گاهی چنان این برد و باخت حساس و با تشخیص ریزه‌کاری همراه می‌شود که پای داور هم وسط کشیده می‌شود و آن‌قدر مهارت می‌طلبد که نیاز به هدایتگر هم حس می‌شود و مربی، پا به کناره‌ی میدان می‌گذارد.

حتی وقتی به تنهایی بازی می‌کنیم قانونی می‌گذاریم تا برد و باخت تعیین شود. به نام قانون همه کاره باز یخودمان می‌شویم از قانون‌گذار تا بازیکن و داور و مربی و چه خوب هم قضاوت می‌کنیم چون قانون را خوب شناخته‌ایم. مثل بازی با قوطی کبریت که آن‌قدر بیندازی تا روی قد بایستد! در بازی خیلی وقت‌ها به قوانین می‌بازیم. برنده هم چون قانون را شناخته و به کار گرفته، برده است.

وقتی مهم‌ترین چیز در بازی برد و باخت باشد در جامعه نیز این را باید دید. اگر سرگرمی را مهم‌ترین علت بازی بدانیم گویی زندگی در جامعه را هم بازی گرفته‌ایم! چه شد؟ به بازی گرفته‌ایم. گویا در زبان هم غایت بازی را جدی‌نبودن و سرگرم‌کننده‌ای آن بروز یافته است! چرا؟ چون برد و باخت در بازی جدی نیست که اگر بود کمتر کسی تن به بازی می‌داد! چون می‌دانستند جدال و چالشی برای تعیین برنده لازم می‌آید که جز با حضور داور حل و فصا نمی‌شود پس یک داور بازی را جدی می‌کند داوری که شاهد باشد و قاضی. همزمان ببیند و همان لحظه هدایت کند و در آخر رأی بدهد مثل خدا... از طرفی چون قوانین بازی را جدی نمی‌گیریم و نمی‌دانیم همین قانون‌گرایی در بازی است که ما را فردی قانونمند در جامعه بار می‌آورد.

افلاطون در مدینه فاضله خودش نقش مهمی برای بازی در تربیت کودکان قائل شده و آن بازی را خوب می‌داند که کودک را برای ایفای نقش در جامعه آماده کند.

بازی می‌کنیم که قوی شویم. می‌بازیم که قوی شویم. حتی اگر زبان‌شناسانه نگاه کنیم و بخواهیم بازی را در حالت مصدر و فعل بررسی کنیم بازی به بازیدن و ‌باختن نزدیک‌تر است تا بردن! ما باید بِ‌بازی‌م. بازی کنیم و ببازیم. چه اگر نبازیم و‌ فقط ببریم بازی نکرده‌ایم فقط سرخوشی کرده‌ایم؛ سرگرم بوده‌ایم! باختن را پلی برای پیروزی دانسته‌اند و تا رنج باختن را نبری گنج بردن را هم نمی‌بری و طعم واقعی آن را نمی‌چشی... چون همه چیز از ضعف شروع می‌شود نه قوت!

اما چه باختی!؟ باخت از سر ضعف و سرسپردن به سرنوشت؟ باخت از سر اینکه فرض بگیریم همه چیز جبری است و ما بازنده‌ایم مگر خدا بخواهد؟ باختی که از سر ضعف خودخواسته باشد پل برای پیروزی که هیچ سقوط آزاد و حذف از گردونه رقابت است.

باخت شیرین و باخت تلخ!

باختی که پس از تلاش بسیار باشد شیرین است یا تلخ؟ طعم باخت از سر خودباختگی چه؟

می‌دانم که باخت از سر خودباختگی بی‌مزه‌ترین اتفاق دنیاست! اما اینکه باخت بعد از تلاش چه مزه‌ای دارد پاسخ تک‌واژه‌ای ندارد! باختی که از سر تقصیر نباشد حتما تلخ است! اما باخت بعد تلاش می‌تواند شیرین باشد؛ می‌تواند تلخ باشد. شیرین از این جهت که ضعفی را در آن یافته‌ایم که «باز» تکرار نمی‌شود و ما را بازباختی مصون می‌دارد و در می‌یابیم که بار بعد چگونه ببریم و‌ یک قدم به پیروزی نزدیک‌تر می‌شویم. تلخ از آن جهت که در کوتاه‌مدت ثمره تلاش‌مان را ندیده‌ایم. از اینیشتین جایی خواندم: امید به پیروزی، اگر بیشتر از ترس از شکست باشد، موفقیت حاصل می‌شود.

در هر بازی‌کردنی امید به برد هست امکان شکست هم هست. اما آنچه بازی را برای ما جذاب می‌کند همان برد است و چیزی که شکست را تحمل‌پذیر می‌کند نزدیک‌بودن آن به برد. باخت روی دیگر سکه برد است.

پس دنیا را به بازی نگیریم؛ با آن، با قانونش بازی کنیم...

 


۱ دیدگاه ۰۷ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۲
حاتم ابتسام

یادداشت


درباره «عالم» و جایگاه او آنقدر حرف زده شده و عمل دیده شده که در پس ذهن هر فردی به اندازه کافی گزاره‌های محترمانه درباره این قشر مفید جامعه وجود دارد. اما شاید کمتر کسی درباره‌ی «عالِم‌زاده‌ها» فکری کرده باشد و حرفی به زبان آورده باشد. برخلاف آن درباره‌ی «آقازاده‌ها» بیشتر از بعضی «آقایان» ایشان حرف برای گفتن بوده، هست و خواهد بود؛ و بسیار شنیده‌ایم.

سعید حدادیان در قالب یک دوبیتی این‌گونه گفته است:

«گویند خیال دلبران تخت‌تر است     آن یار که دلرباست خوشبخت‌تر است

هیهات مباد از کسی دل ببری          معشوق‌شدن ز عاشقی سخت‌تر است»

همان‌طور که معلوم است، در این دوبیتیِ بدیع به مقام شامخ معشوق اشاره شده و به یاد می‌آورد که چقدر درباره معشوق‌ها و معشوقه‌ها کم اندیشیده‌ایم. معشوقی که به زعم حقیر، مهم‌تر از عاشق است!

این اشاره را بدین جهت گفتم که در ادامه بگویم همین‌قدر هم در ادبیات شفاهی و مکتوب نسبت به عالم‌زاده‌ها اجحاف شده است. مثلا در تاریخ چه حرفی درباره پسر لقمان -که اگر نبود حکمت‌های لقمان به ما نمی‌رسید- بیان شده است؟

این حرف‌ها بدین معنی نیست که اصلاَ درباره این قشر مظلوم، حرفی زده نشده، بلکه آنگونه که باید به ایشان پرداخته نشده است.

معروف است که می‌گویند ولد العالم نصف العالم؛ این تنها نکته در خور‌ توجهی است که در باب این قشر شهره شده. اما همین جمله است که کار را خراب و زندگی را به عالم‌زاده‌ها دشوار‌ کرده است. چرا دشوار؟ پس بیایید زندگی یک عالم‌زاده را گام به گام تصور کنیم!

در خانواده‌ای مذهبی با پدری معتقد و صاحب علم و فضل به دنیا می‌آیی. مادرت به رسم قدیم فقط خواندن و نوشتن می‌داند و به رسم محبت و مادرانگی به جای انجام هر کار دیگری خودش را وقف فرزندان کرده است. کم‌کم بزرگ می‌شوی و با پدر در جمع‌هایی ظاهر می‌گردی و متوجه می‌شوی چقدر پدرت مهم‌تر از آن‌چیزی که در خانه نشان می‌داده است؛ و تو چقدر با فرزند یک عالم بودن محترم هستی. این تناقضِ تفاوتِ شخصیت پدر در بیرون از خانه و درون خانه تو را مشوش می‌کند؛ که پدر چه کرده که اینقدر محترم است. مدت‌ها می‌گذرد تا بفهمی علم، معرفت و اعتقاد چیست و چه ارزشی دارد. کم‌کم به سنی می‌رسی که جدی گرفته می‌شوی و دوست داری خودت باشی، ولی در ابتدا نمی‌دانی که در آمدن از زیر سایه پدرِ مهم، یکی از تراژدی‌های بزرگ تاریخ است. یا باید زیر همان سایه‌ی بمانی و لذت ببری یا اینجاست که کارهایی می‌کنی که شاید خیلی هم بد نباشد ولی تو را سزاوار شنیدن چنین جمله‌ی می‌کند: «از تو بعید است!» و «شما دیگه چرا!؟»

دریغ اینکه مردم در‌ این اندیشه‌اند که عالم‌زاده،  تام و تمام ربیب پدر خود و نمایندگی مجاز او در زمان غیبت است. در‌حالی که تو آن‌چنان هم پدرش را ندیده‌ای و زانوی تلمذ نزد او بر زمین نزده‌ای. اتفاقا ویژگی مشترک عالم‌زاده‌ها و آقازاده‌ها همین است که پدران هر دو قشر، بیش از اینکه پدر ایشان باشند پدر دیگرانند! البته پسران خلف ادامه‌‌دهنده‌ی طریقتِ علمی پدر هم وجود دارند؛ ولی نه آن‌قدر که «ولد العالم نصف العالم» را توجیه کنند.

می‌خواهی راه خودت را بروی ولی از همان پدر گرفته تا بستگان سببی و نسبی به دیده توقع می‌خواهند که در مسیر علم گام برداری و عالم دین شوی! و تو می‌مانی و تفسیر ناقص این جمله که «همه که نباید عالم شود!»، شاید بخواهند تاجر، مهندس، پزشک، نویسنده و حتی عتیقه‌فروش بشوند. تا کمی هم طعم لذت از شغل و درآمد را بچشند؛ نه لذت کتاب‌خواندن و فهمیدن. شاید چون دوست نداری بچه‌هایت برای باسوادشدن و معتبرتر شدنِ تو گرسنگی بکشند و مستأجری!

بعد پیش خودت فکر می‌کنی مردم فقط ظاهر‌ کار را می‌بینند. نمی‌بینند که تو در این مستأجری‌ها چقدر جعبه‌های کتاب پدرت را جا به جا کرده‌ای. نمی‌دانند که برای خرید بعضی از این کتاب‌ها پدر چقدر پول پس‌انداز کرد و چقدر از آسایش شما زد، شاید داوری سختی باشد ولی رفاه نداشتی و حسرت رفاه چشمت را برای داوری منصفانه کور‌ کرده است. سعی می‌کنی نداشته‌های پدرت را به دست بیاوری و شاید به هیمن علت است که عالم‌زاده‌ها تاجران خوبی می‌شوند و حتی علم‌فروشان خوب!

به هر حال تو عالمی هم‌سنگ پدرت نمی‌شوی و این ننگ بر تو می‌ماند و حتی خودت را آزار می‌دهد و دیگران را... تو نیز می‌شوی عامل ابتر شدن علم و معرفت و هر‌چه پدرت بوده و تو نیستی...



۰ دیدگاه ۲۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۱۵
حاتم ابتسام

یادداشت


صفت‌های انسانی یک موضوع کیفی‌اند و بنا به شرایط زمان و مکان تغییرپذیرند. سعه صدر وقتی معنا پیدا می‌کند که در وضعیت و جمعیتی قرار بگیریم که نیاز به تحمل دارد. شجاعت وقتی رخ نشان می‌دهد که با مسائلی در زندگی رو به رو باشیم که نیاز به شجاعت دارند. به عبارتی در برخورد با مسائل است که صفات اخلاقی به چالش کشیده و بارور می‌شوند و رشد می‌کنند.

قطعا زندگی در دنیای مدرن آن جنس از شجاعتی که را یک انسان نخستین برای مقابله با طبیعت وحشی نیاز داشت، طلب نمی‌کند؛ و یا شجاعتی که یک جنگجوی قبیله را سرپا نگه می‌داشت. خطر کردن در این بسترها در دنیای مدرن نزدیک به صفر است و کمتر کسی است که به کمترین میزان این جنس شجاعت نیاز داشته باشد و بخواهد آن را به میدان عمل بیاورد و رشد دهد.

شجاعت، جرأت و جسارت در دنیای مدرن از بین نرفته‌اند، بلکه تغییر بستر اجرا داده‌اند. انسان مدرن از شجاعت در انتخاب‌هایی مهم زندگی دهد بهره می‌برد؛ و از جسارت در طرح ایده‌ها و نظرات جدید و انتقاد در عرصه‌های مختلف کمک می‌گیرد و  از جرئت برای اجرایی‌کردن ایده‌هایش سود می‌جوید.

همه صفات پسندیده‌ی انسانی در وجود انسان به ودیعه نهاده شده و بسیار کارآمد و سودمند هستند؛ اما بستر عمل می‌خواهند و دانش استفاده صحیح؛ باید درست زندگی‌کردن را از استفاده درست از این صفات بیاموزیم. صفاتی مانند شجاعت، جسارت و جرئت را بشناسیم و جای استفاده صحیح آن در زندگی را تعیین کنیم.

باشد که به کمک بهره‌وری و تعالی این صفات رستگار شویم.

 

۰ دیدگاه ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۱۰
حاتم ابتسام

یادداشت


برداشت هنری از یک اثر و معنایابی و فهم مفاهیم یک اثر هنری همه و همه در ید قدرت مخاطب است و اوست که با توجه و بذل نظر به این کشف از اثر هنری می‌رسد و اثر را بهتر می‌بیند و آن را به فعلیت می‌رساند.

در واقع اثر هنری بدون مخاطب به فعلیت نمی‌رسد و اصلا اثر هنری نامیده نمی‌شود؛ و این مخاطب است که اثر و منظومه اطراف آن را با حضور خود شکل می‌کند و به یک اثر معنی و ‌مفهوم و هویت هنری می‌دهد.

چه بسیار آثاری که خلق شدند و از سوی مخاطبان هنر، دارای مفهوم و خاصیت انگاشته نشدند و از صفحه روزگار‌ محو گشتند و چه آثاری که خلق شده بودند برای مصرف دیگری، اما به عنوان یک کالای هنری دیده و فهمیده شدند. 

هر مخاطبی هم معنی و مفهوم خودش را بر اثر بار می‌کند.

با این مقدمه می‌توان گفت هنرمند کسی است که در تلاش می‌کند چیزی خلق کند که دیگران به او مفهوم و ‌معنی بدهند و اثر را با فهم و برداشت خود کامل کنند؛ و تنها هنرمند است که توانایی خلق اثری را دارد که «هنر» دیده و فهمیده شود!

منتقد نیز -که در وهله اول ‌یک مخاطب می‌باشد- کسی است که بر رابطه‌ی هنرمند، اثر هنری، مخاطب و فهم و برداشت از اثر، نظارت و دخالت دارد.

از سویی بر هنرمند نظارت دارد که هر خر‌وجی سخیفی را با هیاهو و‌ معنایی که خودش بر آن بار می‌کند به نام هنر‌ غالب نکند، و از دیگر سو به مخاطب در تشخیص و فهم صحیح و عمیق از آثار واقعی مدد می‌رساند. منتقد با چشمانی باز اثر را می‌بیند و به مخاطب معرفی می‌کند و او را با دادن نور بیشتر راهنمایی می‌کند.



۰ دیدگاه ۱۸ فروردين ۹۴ ، ۱۰:۴۴
حاتم ابتسام

یادداشت


درست این است صاحبان آثار، هنگامی دست به تولید و عرضه‌ی یک اثر بزنند که حداقل نشانه‌های از کمال را در خود ببیند؛ و فرض این است وقتی فردی اثری را عرضه می‌کند این نشانه‌ها را -در کمترین حد هم که شده- در خود دیده و بروز داده است.

انسان که در ذات، تعالی‌طلب و کمال‌گراست، گاه دچار رکود کمال‌گرایی می‌شود! یکی از مواقع رکود کمال‌گرایی بعد از عرضه‌ی یک اثر و خروجی گرفتن از ورودی‌های وجود است؛ مثل زمان بعد از اتمام دوران تحصیل و دریافت مدرک، مثل تولید و عرضه‌ی یک اثر هنری و یا اجتماعی و...

صاحب اثر بعد از تولید یک اثر و احساس به فعلیت رسیدن و رد کردن مرحله بالقوه بودن به ناگاه خود را کامل و بی‌نقص می‌داند. به عبارتی به این باور می‌رسد حال که توانسته‌ام با ورودی‌هایم یک خروجی بگیرم پس به آنچه که باید می‌رسیدم رسیدم؛ و این ابتدای یک رکود ویرانگر و مضر برای صاحب اثری است که تازه در ابتدای راه خویش قرار گرفته است.

«منتقد» با تکیه بر نگاه تعالی‌طلب و کمال‌گرایانه‌ی مستمری که دارد، همه خروجی‌های عرضه‌شده‌ی صاحبان آثار را رصد و بررسی می‌کند. این رصد خود به تعالی منقد نیز کمک می‌کند اما هدف منتقد تنها تعالی خود نیست بلکه این بررسی‌ها منجر به فهم منتقد از آثار و رابطه‌ی آنان با صاحبان آن می‌شود و به تبع، ضعف و قوت‌ها را نمایان می‌کند. این بازتاب نگاه منتقد به صاحب اثر نیز می‌رسد و یک صاحب اثرِ با فکر پویا، آن را با روی گشاده می‌پذیرد؛ یک صاحب اثرِ دچارِ رکود شده نیز در بدترین حالت تلنگری می‌خورد و نسبت به نقص خودش آگاهی می‌یابد.

این تلنگرِ «اراده برای دانایی» است. اراده‌ای که گاه در افراد خاموش و راکد می‌شود و منتقد آن را با نقد خود تحریک می‌کند. منتقد است که باید صاحبان آثار را نسبت به این موضوع هوشیار و آگاه کند و بگوید که فلانی آن‌قدر که می‌اندیشی «دانا» نیستی. حداقل این است که صاحب اثر نزد خودش بگوید، باید بروم و آنچه منتقد بر اساس آن نقد من  و اثرم را می‌کند بدانم تا بفهمم چرا ایراد از کجاست و این ضعف و یا حتی قوتی که در من دیده دقیقاً چیست.

و این ابتدای مسیر رو به بالای دانایی است؛ و نقش منتقد در آن... 



درباره نقد


۰ دیدگاه ۲۹ دی ۹۳ ، ۱۰:۱۰
حاتم ابتسام

یادداشت


برف اول زمستان، سنگین است! دانه درشت و پربار. اما روی زمین آرام نمی‌گیرد؛ از گرمای زمینی که چند ماه آفتاب خورده، یا دود در هوا می‌شود یا ذوب در زمین...

سنگین می‌آید و سبک می‌رود.

ولی برف آخر زمستان آرام می‌شود، کم‌تراکم و سبک؛ مثل کاهی معلق در هوا که با اندک وزش بادی به رقص در‌می‌آید؛ ولی هر‌چه می‌آید روی زمین می‌نشیند و همین کاه، کوهی از برف روی زمین می‌نشاند.

نه هوا گرم است که بخارش کند و نه زمین هرم دارد که آبش کند...

سبک می‌آید و سنگین می‌نشیند.

هر برفی که می‌آید لایه‌ای می‌شود بر برف قبل و فرشی برای جلوس برف بعد...

زمستان آموخته که شروعی سنگین و فاخر داشته باشد تا جو را به دلخواه خود برگرداند؛ وقتی هم که جو را برگردانند، به ناز می‌آید و هر چه هم کم‌تر می‌آید باز عزیز است و میزبان دارد... برف‌های قبلی میزبان خوبی هستند که از قبل آمده‌اند و جا خوش کرده‌اند.

زمستان برای آمدنش از سرما و باد پاییز مدد می‌گیرد تا راه آمدنش را گل‌باران کند و جو را تلطیف...

برای رفتن هم به بهار وا می‌دهد، زور طراوت بهار نباشد جای زمستان خوش‌تر از آن است که برود.

زمستان آداب آمدن و رفتن خودش را دارد؛ سرسنگین با خش‌خشِ رنگینِ پاییزی می‌آید و با سبک‌سر با نم‌نمِ سبز بهار می‌رود.

زمستان بین زردی و سبزی خط سنگین سپیدی کشیده که زردی را به رخ می‌کشد و سبزی را به چشم می‌آورد. زرد کنار سپیدی، طلا می‌شود و سبز کنارش جلا...

زمستان فصل بزرگی است... آن‌قدر هویت دارد که فصل‌های دیگر با او معنی بهتری می‌گیرند...

۲ دیدگاه ۲۲ دی ۹۳ ، ۰۱:۰۰
حاتم ابتسام

یادداشت


طبیعت به نوعی «مادرِ واسطه‌ای» همه‌ی خلایق است؛ و ما در دامان مادرانه‌ی طبیعت خلق می‌شویم و رشد می‌کنیم؛ و این وابستگی به طبیعت که خود، مخلوق خداست همیشه در ما خلایق وجود دارد. طبیعت سخاوت‌مندانه و مادرانه با آغوش باز و دامانی پرمهر و بی‌منت ما را در خود جای داده و پذیراست. هر چه می‌خواهیم از او برداشت می‌کنیم و به حیات ادامه می‌دهیم.

ما انسان‌های مدرن مدتی است که از دسترسی مستقیم به طبیعت محرومیم و بهره‌وری ما از طبیعت محدود به یک سفر یک‌روزه‌ی تفریحی جهت هواخوری و نشستن در طبیعت محدود شده، که البته همان نیز به خاطر بی‌توجهی و بی‌مسئولیتی ما به ضرر طبیعت تمام می‌شود.

اما حیوانات از ابتدای خلقت‌شان، رابطه‌ای مستقیم با طبیعت دارند و خَُلق حیوان بر این است که حتی تربیت بچه‌هایش را به طبیعت می‌سپارد؛ مانند گرگ که بعد از مدتی توله‌هایش را به زور و پرخاش در طبیعت رها می‌کند تا بروند و برای خودشان «گرگی» بشوند. انسان نیز از همان زمان که ارتباط مستقیم با طبیعت داشت هر چند بی‌پرخاش، اما به گونه‌ای فرزندانش را در طبیعت رها می‌کرد تا آن‌ها نیز بروند و برای خودشان «مردی» بشوند.

مسئله‌ای که این روزها بیش از پیش ذهنم را درگیر کرده است، مسئله «رابطه تربیت کودک و جامعه» است. کودکی که در بستر جامعه‌ی مدرن متولد و در همان نیز رشد می‌کند و شاید برخورد مستقیمِ مداومی با طبیعت نداشته باشد، اما به نوعی هنوز هم همان روش تربیتی را می‌گذارند. به عبارتی اگر جامعه را به مثابهِ طبیعت بگیریم، درست است که انسان به صورت مستقیم در دامان طبیعت رها نمی‌شود اما کودکی که در جامعه‌ی مدرنِ دور از طبیعت امروزی، متولد می‌شود، باز هم به همان روش در دامان جامعه «رها» می‌شود تا «مرد» بشود! آن هم توسط مادران و پدرانی که فقط ‌می‌زایند؛ بدون اینکه حتی برنامه‌ی قبلی برای تولد نوزداشان داشته باشند! چه برسد به اینکه برای مراحل مهم و حساس زندگی او آمادگی و برنامه‌ای داشته باشند.

پس چرا مایی که اینقد «رهاسازیم»، از طبیعت دور شدیم! شاید رهاسازی در طبیعت که با افتخار برای حیوانات وحشی صورت می‌گیرد، برای انسان مخاطراتی داشته باشد اما درس‌های زیادی نیز می‌آموزد. درس بقا، بهره‌وریِ مفید و مستمر از محیط اطراف و... درس‌هایی که در جامعه‌ی مدرن امروزی بیش از پیش به آن‌ها نیازمندیم، ولی خبری از آن‌ها نیست.

درس‌های طبیعت جای خود را به درس‌های دیگری داده‌اند؛ کاربرد قانون جنگلیِ «بخور تا خورده نشوی» به صورت پررنگی‌تری در جامعه‌ی امروزی دیده می‌شود. یعنی جامعه‌ی انسانی با تمام سیرِ تطوّری که از شروع یک‌جانشینی داشته، تبدیل به محیط وحشی‌تری نسبت به خود طبیعت شده است. این بی‌برنامگی، بی‌فکری، بی‌مسئولیتی و ناآگاهی بشر را می‌رساند که با این همه رشد، توسعه و پیشرفت باز هم خود را در دامان محیطش رها می‌سازد تا شاید خبری بشود. ولی خبری نیست! خبرهایی هست ولی او پیروِ این خبرها نیست! 124هزار پیامبر آمدند که بگویند طبیعت یک بستر مفید است، نه یک مادر معنوی! ولی کو گوش شنوا!؟

انگار آدمی‌زاد دوست دارد در آغوش گرم مادرش بِلَمَد و شیره‌ی جانش را بمکد و به هیچ‌قیمتی دامان پرمهر او را از دست ندهد. حال این لَم‌دادن به چه قیمتی برای او تمام می‌شود اللهُ اعلم... و خدا می‌داند با این روش چه بر سر انسان، طبیعت و جامعه خواهد آمد.




نگاهی هم به این مطالب بیندازید:

آرمان و جامعه

آگاهی اجتماعی

پرسش کودکانه


۴ دیدگاه ۱۵ آذر ۹۳ ، ۲۲:۱۸
حاتم ابتسام

یادداشت


فلاسفه در پی یافتن پاسخی برای «پرسش‌های کودکانه»، فلسفه‌ورزی می‌کنند! پرسش‌هایی که دغدغه‌‌ی روزهای کودکی ماست، جولان‌گاه فکری فیلسوفان عالم است. چرا خدا؟ خدا چرا؟ خدا کی آمد؟ چرا قبلا نبود؟ اصلا کی یعنی چه؟ و...

دریافت کودکان از اتفاقات پیرامون‌شان بسیار قوی است؛ و به هر کنشی واکنشی دارند. کودک به هر پدیده‌ای مشتاق و به آن توجه می‌کند و درباره چیستی و چرایی‌اش کنجکاو است؛ اگر مادی باشد آن را لمس می‌کند، می‌بوید و می‌چشد و اگر مادی نباشد ساعت‌ها و روزها درگیر آن می‌شود. این کنجکاوی و پرسش‌گری کودکان به طرز اعجاب‌آوری خستگی‌ناپذیر است و لحظه‌ای به آن استراحت نمی‌دهند. انگیزه‌ای خاصی نیز پشت آن نیست، جز رفع نادانی.

کودک فهم و درک درستی نسبت به چیستی و چرایی اتفاقات پیرامونش ندارد؛ و بعد از مدتی به علت درک ناقص و دشواری فهم بعضی کنش‌ها توجه‌اش را از دست می‌دهد؛ و این انتهای دوران کودکی و آغاز بی‌خیالی‌های بزرگسالی است. شاید چون فایده‌ای در این کنجکاوی و دقت نمی‌بینند به این نتیجه می‌رسد که دانستن طعم، جنس و بوی اشیا دردی از او دوا نمی‌کند و نه تنها لقمه نانی به دستش نمی‌دهد، بلکه فقط فکر او را پر می‌کند! از طرفی کودک در بسیاری مواقع از این کنجکاوی‌ها نهی و حتی مواخذه و تنبیه می‌شود.

می‌توان همین‌جا دلیلی برای کنجکاوی نکردن و مردن حس کشف در بزرگسالان یافت! چون دانش و کشفیات به کار گرفته نمی‌شوند و از آن فایده‌ی ملموسی به دست نمی‌آید پس دیگر سراغ اکتشافات بعدی نمی‌روند. کسی هم نیست که از این دانش‌ها حمایت کند؛ و چون این دانش‌ها نیز به علت ضعف استعدادیابی و هدایت تحصیلی و شغلی در بستر بروز قرار نمی‌گیرند هیچ‌گاه به فعلیت نمی‌رسند؛ پس می‌شوند علم بی‌فایده! اما اگر بدانیم آنچه می‌آموزیم به کارمان می‌آید و قرار است روزی به لقمه نانی تبدیل بشود حتما با نگاه بهتر، مشتاقانه‌تر و حتی هدفمندتری آن‌را می‌آموزیم. اما مسئله اینجاست که دیگر میل و کنجکاوی به دانستن جنس دیگری دارد؛ این میل و انگیزه از سر نیازهای مادی است.

می‌توان با اندکی تأمل و تعمق بیشتر، تمام آموخته‌ها را کاربردی کرد. کاربردی که الزاما مادی و نانی نیست! اما این زحمت را به خود نمی‌دهیم. بلکه همیشه به ذهن خود استراحت می‌دهیم. استراحت ذهن هم بسیار ساده است؛ همان روش معروف پاک‌کردن صورت‌مسئله! که طی آن فرد اصلا سوالی نمی‌پرسد که در پی آن کنکاشی هم داشته باشد.

به عبارتی همان ویژگی ذاتی که در کودکی نمود بیشتری دارد کنار گذاشته می‌شود و تنها ما می‌مانیم و ذهنی دست نخورده و در حال استراحت. ذهنی که با گذر زمان و بیشتر شدن تجربیات قدرت فهم درک بالایی دارد ولی نای طرح سوال و کنجکاوی ندارد. حال اگر کودکان فهم بزرگترها و بزرگترها کنجکاوی کودکان را داشتند حتما مسیر علم و حقیقت‌یابی به سمت دیگری می‌رفت! اما صد افسوس که همه فیلسوفانه عمل نمی‌کنند و فیلسوفان نیز نان و لقمه‌ای عمل نمی‌کنند. کنجکاوی هم اگر هست برای یافتن راه کسب پول‌ بیشتر است!

درد این است که یا کودکی نداریم یا فهم، یا حال و احوال فکر کردن...

۰ دیدگاه ۲۴ آبان ۹۳ ، ۰۴:۵۲
حاتم ابتسام

یادداشت


 هر پدیده‌‌‌ی پویایی بعد از به وجود آمدن در مسیری شروع به حرکت می‌کند. اگر این مسیر هدایت و بسترسازی شود به تعالی می‌رسد و اگر نشود، بعد از مدتی منحرف می‌شود و به سمت زوال می‌رود!

این مسیر زوال می‌تواند با توجه و تذکر دلسوزان رویکرد ترمیمی پیدا می‌کند. اما اگر با مسائل و انحرافات آن پدیده به صورت ترمیمی و تصحیحی برخورد نشود و برخورد از گونه‌ی حذفی و قهری باشد -که همانا ساده‌ترین راه حل هم هست- چه روی می‌دهد؟ آیا آن پدیده‌ی پویا متوقف می‌شود؟

خیر! شاید آرام شود ولی با تغییر مسیر، راهی تازه را می‌یابد و ادامه می‌دهد! مانند آب روانی که می‌رود؛ اگر جویی بود که در آن می‌خزد و اگر سنگی بر سر راه بود راهش را کج می‌کند. به هر حال یا راهی می‌یابد و یا راهی می‌سازد.

نقد نیز خود به عنوان یک پدیده‌ی پویا همزمان با هر پدیده‌ی نوظهور و پویایی متولد می‌شود و رشد می‌کند؛ و نیاز به مسیریابی و بسترسازی دارد. هر پدیده‌ای با خود حرف و حدیثی دارد و چه بهتر که این حرف و حدیث‌ها، نقد سازنده و مفید باشد. گاه نقد هم از مسیر خود خارج می‌شود و جنبه‌ای غیر از سازندگی و آگاهی می‌یابد و بعضی که نقد، حتی در نرم‌ترین حالت آن هم به مذاق‌شان خوش نمی‌آید با نگاهی حذفی، درب نقد و نقادی را گل می‌گیرند. حتی به نقد معتقد نیستند چه رسد به بهسازی مسیر آن؛ و در نهایت هر پدیده و اثر را بدون نقد می‌خواهند و به راه می‌اندازند. غافل از اینکه جریان سیال نقادی راه خودش را از کنار این گل و ‌سنگ‌ها می‌یابد و ادامه می‌دهد.‌ هرچند مطلوب نیست اما وقتی مقابل نقد علنی و سازنده را بگیرند، آرام آرام ‌»نقد زیرزمینی» شکل می‌گیرد. می‌شود همان قاعده‌ که می‌گوید: «وقتی نگذاری جلوی رویت بگویند، می‌روند و پشت سرت می‌گویند.»

نقد زیرزمینی، نقدی است ساختارشکنانه و به مراتب تلخ‌تر و گزنده‌تر از دیگر نقدها. نقدی که دیگر فقط دغدغه‌ی اصلاح ندارد بلکه دغدغه اثبات خود و قدرت‌نمایی نیز دارد و حتی جنبه‌ی تخریبی می‌یابد. تخریب به بهانه‌ای ساختن جایگاهی جدید برای خود. پدیده‌ی مخرب و غیرقابل کنترلی می‌شود که خودش بسیار نقدبردار است ولی کسی دستش به زیر‌زمینی‌ها نمی‌رسد! نقد مانند هر پدیده‌ای با برخورد حذفی نه تنها محو نمی‌شود بلکه جنبه‌ی تهاجمی و مخرب می‌یابد. مثل موسیقی زیرزمینی...

   منتقد آگاه و صاحب درد وقتی زمینی برای بیان نقد نداشته باشد، زیرزمینی برای خودش می‌یابد و بدون اینکه نوری کار او را روشن کند کار خودش را می‌کند. ای کاش همیشه زمینی مناسب برای کار منتقدان باشد و محصول آن را همه برداشت کنیم. 



نگاهی بیندازید به:

درباره نقد


۴ دیدگاه ۰۴ مهر ۹۳ ، ۱۶:۴۵
حاتم ابتسام

یادداشت


«یادآوری به زبان» یا همان «تذکر لسانی» همیشه راه حلی ساده، با کارکردی مفید برای تاثیرگذاری بر دیگران بوده است. بر مبنای همان روایت معروف از پیامبر رحمت (ص): «اثری که در شنیدن است در دانستن نیست...»

سنت مفید و قابل تأملی است که رهبری، ابتدای هر سال در پیام نوروزی‌شان، نامی برای سال پیش‌رو هم انتخاب می‌کنند؛ که در چند سال اخیر این نام‌ها به نوعی تعیین‌کننده سیاست‌های کلی نظام در آن سال و سال‌های بعد نیز هست. در این میان موضوعی پیرامون این نام‌گذاری‌ها قابل بحث است.

واضح است که مخاطب پیام نوروزی و نام سال «آحاد ملت» هستند اما می‌توان «مسئولین» را مخاطبان ویژه‌ی این پیام و نام دانست؛ چرا که نقش محرک و‌ پیش‌برنده‌ی مسئولین در تحقق سیاست‌های کلی نظام بدیهی است. هر چند در کنار «مشیت الهی»، نقش اساسی را «ملت» ایفا می‌کنند.

حال مسئولین نسبت به این پیام و نام چه می‌کنند؟ اصلا کمی به عقب برگردیم؛ آیا همه مسئولین به فهم درستی از این نام و پیام می‌رسند؟

اصلا شاید فهم این نام و پیام به عهده قشر روشنگر جامعه - اعم از سخنرانان، اساتید دانشگاه، روحانیون و افراد فرهنگی- است که رسالت تببینی و تبلیغی دارند؛ نه مسئولین اجرایی. اما در عمل شاهدیم که در طول سال هر جا نوبت به سخنرانی مسئولی می‌شود دست به توضیح واضحاتی در باب نام سال و منویات رهبری می‌زند؛ و ضورت عمل به این منویات. هر چند هنوز برایم سوال است چه اصراری است که در افتتاحیه‌ها و مراسمات، حتما یک مسئول حرف بزند نه یک عالم! اما نتیجه این سخنرانی مسئول که به نوعی تبدیل به مهر تایید کیفیت مراسمات شده چه نتیجه ای دارد.

احتمالا این جمله و جملات مشابه به آن را زیاد شنیده‌اید: «همان طور که حضرت آقا فرمودند!» جمله‌ای که خیلی از سخنوران و مسئولین در تکمله و تاییدیه حرف‌هایشان، ضمیمه‌ی سخن کرده و مسیر بحث را به نوعی از آفات و بلیات بیمه می‌کنند! کاری که اگر نکنند تریبون را تحویل نمی‌دهند! البته نتیجه آن را شاهد هستیم؛ علاوه بر اینکه اتفاق مثبت و چشمگیری در باب تحقق منویات رهبری در یک سال از سوی مسئولین نمی‌بینم حتی چند سالی است که رهبری زبان به گلایه می‌گشایند که آنگونه که باید شعار محقق نشده است! پس مشکل کجاست!؟ مسئولین که در سخنرانی‌هایشان خیلی مفصل بیانات رهبری را تشریح می‌کنند!!!

فکر می‌کنم قبل از هر چیزی سخنان رهبری از سمت مسئولین تشریح نمی‌خواهد بلکه اعمال می‌خواهد؛ و اگر تشریحی هم نیاز باشد شخص رهبری در فواصل مختلف -نه با بیانی دیپلماتیک که با بیانی صریح و شفاف- منویاتشان را تببین می‌کنند! دوم اینکه اگر تشریح و توضیحی هم نیاز باشد، این وظیفه علمای جامعه است؛ چه حوزوی و چه دانشگاهی!

نتیجه آنکه خیلی از افراد از مسئل تا غیرمسئول، آنقدر بیانات رهبری را بدون فهم درست، دست‌مالی می‌کنند که بدون اینکه به مرحله عمل برسد از چشم هر کسی می‌افتد؛ و فقط به تعدادی بنر شهری و پوستر و همایش‌های غیر کاربردی خلاصه می‌شود.

در آخر یک واقعه تلخ و خنده‌دار از فهم صحیح بعضی مسئولین از منویات رهبری:

در یکی از شهرستان‌ها فردی بعد از شنیدن سخنرانی رهبری با مضمون «ضرورت جنبش نرم‌افزاری»، اقدام به خرید تعداد زیادی نرم‌افزار آموزشی کرده و آن را در سطح مدارس توزیع نموده است! تا گوشه‌ای از منویات در باب جنبش نرم‌افزاری محقق گردد!!!

انشاالله که همه‌ی آن دسته از عزیزان مانند این مسئول نیت خیر دارند؛ که بعضا بیانات رهبری را به جای تببین و تبلیغ و عملی کردن، فقط تکرار می‌کنند. اگر غیر از این باشد که حرفی نیست و حسابشان واگذار به خدا. اما قابل توجه بعضی مسئولین که امر خطیر لوث کردن بیانات رهبری نتیجه‌ای ندارد جز توهین به شعور عمومی ملت و ضربه‌زدن به نظام.




مرتبط:

دیالکتیک انقلابی

۱ دیدگاه ۲۴ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۴۹
حاتم ابتسام